مهجور

داشت صدام مي كرد. رفتم دم پله ها گفتم: بله آقاجون. گفت: بيا پايين كار دارم. سريع رفتم. گفت: بيا اين اتوي ما رو درست كن. نشستم و گفتم چشب. مشغول اتو بودم كه آقاجون چند بار اومد بالاي سرم و رفت. احساس كردم ميخواد يه حرفي بزنه اما روش نميشه. با نگاهم بهش گفتم اگه چيزي هست بگه.

آقاجون خيلي كم حرف ميزنه و خيلي بي تكلف و ساده ست. مثل هميشه كه بدون مقدمه و ساده حرفاش رو ميزنه رو كرد به من و گفت: كورش! مثل قبل ، قرآن ميخوني؟
من يه كمي مكث كردم و موندم چي بگم ؛ توي ذهنم داشتم مرور ميكردم كه خيلي وقته سراغ قرآن نرفتم و نخوندمش. مخصوصا نسبت به زمان مجردي ( همون زماني كه آقاجون احتمالا مد نظرش بود ). اما بخاطر اينكه ناراحت نشه گفتم: آره ، يه وقتايي. و اون سري تكون داد و رفت.
كار اتو تموم شد و من رفتم بالا ، قرآنم رو برداشتم و تفالي بهش زدم. توي صفحه اي كه باز شد آيه اي با اين مزمون بود:
رسول در روز قيامت به خداوند شكايت مي كند كه مردم قرآن رو مهجور نگه داشته‌اند.

/ 2 نظر / 6 بازدید
juddy

سلام.فکر ميکنم اين دومين باره که به وبلاگ شما سر ميزنم.باز هم ميام.منم ديگه يادم نيست آخرين بار کی قران خوندم.همه اينها بيرنگ شدند واسم

maryam

ممنون از نظرتون. وبلاگ شما هم خوبه