سوسک

مطلب قبلی که نوشته بودم يک کم انتقادی و تلخ بود اما اين دفعه ميخوام يکی از خاطراتم رو براتون بگم
چند وقت پيش يک ماموريت کاری برام پيش اومد و قرار شد به يکی از شهرها برم. چون اونجا که ميخواستم برم شماره تلفن خاصی ازش نداشتم تا خانواده بتونن با من تماس بگيرن به يکی از دوستان زنگ زدم و گفتم اگه امکان داره يه دو سه روزی موبايلت رو به من قرض بده. اون بنده خدا هم اينکار رو کرد در ضمن من ازش خواستم گوشی رو طوری تنظيم کنه که زنگ بلندی نداشته باشه چون امکان داشت ما در جلسه باشيم. دوست من هم گفت: بيا گوشی رو گذاشتم روی لرزش ( ويبره ) بعد هم نحوه جواب دادن به تماسها و شماره گيری رو به من ياد داد آخرش هم گفت چون گوشی رو روی ويبره گذاشتم اون رو توی جيب پير هنت بگذار تا متوجه تماسها بشی. من هم گفتم چشب.
خلاصه درد سرتون ندم ؛ ما عازم شديم و بعد از رسيدن به اون محل بلافاصله جلسات شروع شد. اونم چه جلساتی اونقدر رسمی و خشک که حد نداشت. من که اولش يک کم از جدی بودن خودم خندم ميگرفت آخه تا حالا اينقدر قيافه جدی به خودم نگرفته بودم. خلاصه يه يک ساعتی از جلسه گذشته بود و همه مشغول بررسی اسناد و مدارک بودند و نظرات خودشون رو ميگفتند که يک دفعه احساس کردم يک چيزی توی پيرهنم داره وول ميخوره. رنگم پريد فکر کردم سوسکی ؛ مارمولکی چيزی افتاده توی تنم. يک دفعه بی هوا به عقب جهيدم آقا صندليم برگشت و پاهام خورد به لبه ميز جلسه و اون شربت و وسايل پذيرايی که روی ميز بود ريخت. کاغذا همه خيس شد و من هم از پشت ولو شدم روی زمين و چند نفری که اطرافم بودند به طرفم شيرجه رفتند که من رو بگيرن. خلاصه توی اون جلسه جدی يک وضعی بوجود اومد که بيا و ببين من هم که اون وسط لنگام رو هوا بود سريع دست کردم توی پيرهنم که به خيال خودم سوسک رو بگيرم که تازه دوزاريم افتاد که ای بابا اين موبايل داره زنگ ميزنه. آقا برای اينکه خيلی ضايع نشه سريع بلند شدم و گفتم : من و ببخشيد. و سريع به طرف بيرون رفتم و خودم رو به بيرون ساختمون رسوندم. وقتی مطمئن شدم کسی اون طرفا نيست. نشستم و يه يک ربعی به خودم خنديدم. اونقدر خنديدم که اشک از چشمام راه افتاد. خلاصه به هر زحمتی بود خندم رو جمع کردم و دوباره رفتم توی جلسه. به محض وارد شدنم همه با حالت تعجب به من نگاه کردند و گفتند آقای ... اتفاقی افتاد.گفتم: مثل اينکه سوسک بود. يکی از آقايان گفت سوسک؟ گفتم: بله خيلی هم بزرگ بود.

/ 2 نظر / 4 بازدید
هومن

سلام وبلاگ قشنگی داری . خوشحال می شم به کلبه تنهايی من هم سری بزنی

SEPIDEH

وای نمی دونی چقدر خنديدم فکر کنم منم مثل تو اشکم اويزون شد . آخه ادمم انقدر حواس پرت ولی خيلی جالب بود بعد از مدتها از ته دل خنديدم راستی اين مطلبت ماله خيلی وقت پيشه چرا ابديت نمی کنی . به هر حال اگه بازم به من سر بزنی خوشحال می شم . من ابديتم و منتظر . سپيده