مداد

آهسته بدون اينکه کسی متوجه بشه وارد خونه شدم. گفتم يه کم بترسونمشون. وارد خونه که شدم ديدم دخترم خوابه ؛ اما خبری از همسرم و پسر کوچولوم نيست. احساس کردم توی اتاق خواب هستن. رفتم جلو ؛ دستگيره در رو گرفتم و آماده شدم بترسونمشون که صدای پسرم رو شنيدم که با حالت نصيحت وار به مادرش می گفت: مامان جون ؛ با مداد نقاشی می کنن ؛ مداد رو توی چشمشون که نمی کنن!. خطرناکه!
در رو باز کردم و با همسرم شروع کرديم خنديدن به سادگی بچه و بوسيدنش. 

/ 7 نظر / 6 بازدید
كبري

سلام خوبی؟ قشنگه وزیباست خوندنیست موفق باشی..بایییییییییی

سعیده

سلام.گاهی وقتا فکر می کنم که اگه اين بچه ها نبودن چه جوری می شد اين قفس خاکيو تحمل کرد.خدارو هزاران بار شکر به خاطر اين ميوه های شيرين زندگی.خدا براتون نگهشون داره.

همدل

دنيای کودکانه آغاز عاشقانه هاست.آغاز مهر...لبخند و خوب زيستن...بچه ها با اون دلای صافشون يه تصفيه کننده ی قهارند.

مريم

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من / حل اين معما نه تو دانی و نه من / هست در پس پرده گفتگوی من و تو / گر پرده برافتد نه تو مانی و نه من ...

سعيده

سلام.کم پيداييد؟به من سر بزنيد خوشحالم می کنيد.منتظر نوشته هاتون می مونم.