هوا خنکه و نسيمی داره با اون بازی ميکنه وقتی پشت به نسينم می ايستی و به کوههای اطرافت نگاه ميکنی و دور دستها رو ميبينی روحت روی نسيم سوار ميشه و اونجاهايی که هيچ کس تا حالا نديده رو ميبينه. آه خدايا اين چه حاليه اينقدر توی اين شهرها افق بی نهايت ندیدم که دق کردم اينقدر وقت آدم پر که حتی نمی رسه يه نگاهی به آسمون بکنه. خدايا ممنونتم آخه بارون هم کم کم داره مياد بارون که نميشه گفت يه چيزی مثل پورد آب در هوا يا ... نمی دونم فقط اينقدر ميدونم که تو حال خودم نيستم ؛ راه ميرم ، ميدوم ، می ايستم ، ميخندم ، ميگريم ، دستها و صورتم رو بالا ميگيرم تا بارون رو با تمام وجودم احساس کنم و ... به جاده ی روبروم نگاه ميکنم چه جاده قشنگی يه جاده متروکه که چند قدمی نرفته به پشت يک تپه نسبتا بلند می پيچه. آره مثل جاده زندگی ما آدما ؛ تا چند قدميش رو ميبنی و بعدش پشت تپه ماهورهای حوادث زندگی گم ميشه و هيچ کس نميدونه بعدش چی ميشه ؛ ولی همون قدرش که معلومه زيباست.
بالای اون تپه بلند يه دکله که دو تا چشم توش به اطراف نگاه ميکنن و فلزی سنگين که بر پشت او بار غم رو مضاعف ميکنه ؛ مترسکی در ميانه جاده. ترانه هايی که به ياد داره زيبايی ندارن از بس که تکرار شدن. به يه طرف ديگه می چرخه و از اون بالا به جاده نگاه ميکنه ؛ چه جاده ی کسل کننده ای نه حرکتی نه جنبنده ای . خسته و تنها به فکر چراغ گردسوزيه که الان مادرش داره روشن ميکنه و چند ساعت ديگه که همه زندگيش همه خانواده ش دور هم توی اتاق عقبی زير کرسی ذغالی جمع ميشن و در کمال فقر خوشبختن. و به فکر کسی که همه اين سختی ها رو داره به خاطر اون تحمل ميکنه. سرش رو بلند ميکنه و به افق نگاهی ميکنه ؛ نگرانی و ترس داره مياد آره چون داره شب ميشه و سکوت و تاريکی همه جا رو ميگيره؛ سرباز ناخودآگاه اسلحه ش رو چک ميکنه خدايا چقدر ديگه بايد اين بالا باشم. ناگهان صدايی از پشت سر ميشنوه ؛ با ترس بر ميگرده و اسلحش رو آماده ميکنه ، نه کسی نيست چشمش به مهتاب ميافته ، تنها روشنايی شب اون ، آه مهتاب کجايی ای روشنايی زندگی من ، تمام اين سختی ها رو بخاطر تو تحمل ميکنم تا يه روزی برگردم و دستت رو بگيرم تا از گرمای دست تو تمام وجودم گرم بشه. آه مهتاب قشنگ من تو الان چی کار ميکنی؟ خوابی؟ يا بيدار؟ به فکر من هستی؟ يا نه؟ تو هم اين مهتاب رو ميبينی تا به ياد من بيافتی؟ آخه اين آخرين جملات بين من و تو بود يادته؟ گفتی هر وقت دلت برای من تنگ شد به مهتاب نگاه کن اون وقت من رو ميبينی در حالی که دارم بهت لبخند ميزنم.
هوا ابريه! هوا ابريه!
مهتاب من! مهتاب من!
سرباز وظيفه ....... چرا اسم شب رو اشتباه ميگی! وقتی من ميگم هوا ابريه بايد بگی صبح نزديکه!
من و ببخشيد قربان صبح نزديکه!<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

/ 1 نظر / 5 بازدید
diba

سرباز وظيفه با احساس ! دلم نمی خواد با خوندن متنهای من اين احساس زنده بشه که دکونی باز کرده ام ولی حتما برات ميل ميدم تا شايد من و تو وسيله ای باشيم برای رسيدن حق به حقدار!