مردی که به همه چیز علاقه داشت

دل نوشته ها ... روزمرگی ها ... خاطرات یا آلبوم نوشته های من

قفس

پرنده ی آزاد رو وقتی توی قفس میندازن ، خودش رو به در و دیوار میزنه ، جیغ میکشه ، پر و بال باز میکنه و میبنده .... اما فایده نداره.
چند وقتی که میگذره دمغ میشه بی حال میشه سرخورده میشه ناامید میشه و... اما فایده نداره.
حتی اگه توی اون قفس همراهی هم داشته باشه بازم میشه ته چشماش غم و دوری از آزادی رو دید. دوری از هیجان دوری از بی تعلقی ... اما فایده نداره.
حتی وقتی به بچه هاش نگاه میکنه. حتی وقتیکه میخنده به بچه هاش یا وقتی با اونها سرگرمه یا ... باز هم ته ته دلش یا نگاهش یه غمی هست. غم دوری ، غم غربت.

اما بچه هایی که توی قفس به دنیا اومدن اصلا احساس تنگی ، حبس ، یا غم نمی کنن. حتی وقتی پدر برای اونها از آزادی ، شادی ، ترس و هیجان دنیای آزاد میگه. از اینکه برای تهیه غذا چه سختی هایی باید میکشیده اصلا توجهی نمی کنن. حتی ته ته دلشون یا نگاهشون به این چیزا می خندن یا براشون مسخرست.

چرا پدر دوست داره این غذای راحت و جای گرم و نرم... رو به اون بدبختیها بده.

و پدر در تعجب که چقدر فرزندانش حقیر شدند که برای داشتن غذای راحت و جای گرم و نرم حاضرن چه چیزهایی با ارزشی رو از دست بدن. 

   + koorosh behzad ; ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٥
comment نظرات ()