مردی که به همه چیز علاقه داشت

دل نوشته ها ... روزمرگی ها ... خاطرات یا آلبوم نوشته های من

تا حالا بوسیدیش؟

گفت ماشینت رو میدی یه کاری دارم.
سوئیچ رو بهش دادم. رفت و برگشت. وقتی داشت سوئیچ رو بهم پس می داد 
گفت: کوروش چرا به ماشینت نمی رسی ، ماشین خوبیه ها. 
گفتم: ای بابا وقت ندارم. فقط میرسم بنزینش رو پر کنم. یه کم ناراحت شد
گفت: چند ساله ماشین رو داری؟
گفتم: سه سالی میشه.
گفت: مگه اذیتت کرده؟
گفتم: نه بابا بدبخت ، ما بیشتر اذیتش کردیم. 
گفت: ناراحت نشی ها ، آدم بی محبتی هستی 
گفتم: چطور؟
گفت: این همه ساله داره بهت خدمت می کنه بدون اینکه صداش در بیاد یا اذیتت کنه اونوقت تو باهاش اینطوری رفتار می کنی؟
گفتم: یه جور صحبت می کنی انگار آدمه.
گفت: آدم نیست ، اما حس میکنه. ادامه داد. تاحالا شده باهاش حرف بزنی. وقتی سوارش می شی فرمونش رو ببوسی ، بهش بگی قربونت برم که این همه ساله داری زحمت من رو می کشی
گفت: باهاش حرف بزن ، اگه اون هم بهت بیشتر از این محبت نکرد. اونوقت می بینی شاید خیلی دیر به دیر خراب بشه چون اون ماشین هم دیگه تو رو دوست داره. انگار فرصت رو مناسب دیده باشه ادامه داد.اصلا تا حالا شده به همین دستهات نگاه کنی. از اونها تشکر کنی. باهاشون حرف بزنی. ببوسی اونها رو بهشون بگی فداتون بشم که همه کارهای من رو انجام می دید. و ادامه داد و ادامه داد و ...

چند وقتیه دوباره رفتم تو افکار و حالات محبت. وای که آدم چقدر از همه شرمنده میشه.  و از خودش ناراحت که چقدر بی محبته. چقدر همه دارند در حقش محبت می کنن و من نمی فهمم. وای وای وای. مامان ؛ بابا ؛ همسر و ... وای وای وای چقدر محبت. و چقدر بی محبتی.

و تو. و تو که من غرقم توی محبتت. و شرمنده که جواب محبتت رو نمی دم و فقط ازت طلب دارم.

واااااااای

   + koorosh behzad ; ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٢
comment نظرات ()