مردی که به همه چیز علاقه داشت

دل نوشته ها ... روزمرگی ها ... خاطرات یا آلبوم نوشته های من

مداد

آهسته بدون اينکه کسی متوجه بشه وارد خونه شدم. گفتم يه کم بترسونمشون. وارد خونه که شدم ديدم دخترم خوابه ؛ اما خبری از همسرم و پسر کوچولوم نيست. احساس کردم توی اتاق خواب هستن. رفتم جلو ؛ دستگيره در رو گرفتم و آماده شدم بترسونمشون که صدای پسرم رو شنيدم که با حالت نصيحت وار به مادرش می گفت: مامان جون ؛ با مداد نقاشی می کنن ؛ مداد رو توی چشمشون که نمی کنن!. خطرناکه!
در رو باز کردم و با همسرم شروع کرديم خنديدن به سادگی بچه و بوسيدنش. 

   + koorosh behzad ; ٢:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢٢
comment نظرات ()