مردی که به همه چیز علاقه داشت

دل نوشته ها ... روزمرگی ها ... خاطرات یا آلبوم نوشته های من

مهجور

داشت صدام مي كرد. رفتم دم پله ها گفتم: بله آقاجون. گفت: بيا پايين كار دارم. سريع رفتم. گفت: بيا اين اتوي ما رو درست كن. نشستم و گفتم چشب. مشغول اتو بودم كه آقاجون چند بار اومد بالاي سرم و رفت. احساس كردم ميخواد يه حرفي بزنه اما روش نميشه. با نگاهم بهش گفتم اگه چيزي هست بگه.

آقاجون خيلي كم حرف ميزنه و خيلي بي تكلف و ساده ست. مثل هميشه كه بدون مقدمه و ساده حرفاش رو ميزنه رو كرد به من و گفت: كورش! مثل قبل ، قرآن ميخوني؟
من يه كمي مكث كردم و موندم چي بگم ؛ توي ذهنم داشتم مرور ميكردم كه خيلي وقته سراغ قرآن نرفتم و نخوندمش. مخصوصا نسبت به زمان مجردي ( همون زماني كه آقاجون احتمالا مد نظرش بود ). اما بخاطر اينكه ناراحت نشه گفتم: آره ، يه وقتايي. و اون سري تكون داد و رفت.
كار اتو تموم شد و من رفتم بالا ، قرآنم رو برداشتم و تفالي بهش زدم. توي صفحه اي كه باز شد آيه اي با اين مزمون بود:
رسول در روز قيامت به خداوند شكايت مي كند كه مردم قرآن رو مهجور نگه داشته‌اند.

   + koorosh behzad ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٢۱
comment نظرات ()