مردی که به همه چیز علاقه داشت

دل نوشته ها ... روزمرگی ها ... خاطرات یا آلبوم نوشته های من

صندلی داغ

خسته اومد جلوی تلويزيون دراز کشيد. برنامه مورد علاقش داشت پخش ميشد. آره صندلی داغ. خانمی نشسته بود روی يه صندلی بزرگ و آقای مجری داشت ازش سوال می کرد.
شما از چه چيزی خوشتون مياد؟... ميدونيد فلان محله کجاست؟... با اين کلمه ها جمله بسازيد .... .
توی دلش جواب تک تکِ سوالها رو ميداد بعضی وقتهام ميگفت ای بابا اين که خيلی راحته يا می گفت اگه من بودم اين جواب رو ميدادم و بعضی وقتهام از جوابهای خانمه لذت می برد.
رفت توی فکر با خودش گفت کاش يکی از من هم اين سوالها رو ميکرد.کاش بقيه هم من رو در حال جواب دادن سوالها می ديدن. اونوقت جوابهای قشنگ تری داشتم. کم کم صدای تلويزيون رو نمی شنید تصويرش رو هم نمی ديد. انگار خواب بود اما نه خواب نبود بين خواب و بيداری بود نميدونم.
يه دفعه ديد روی يه صندلی بزرگ مثل همون صندلی اما با شکوه تر نشسته. به روبروش نگاه کرد ديد اه چقدر جمعيت جلوش ايستادن. خيلی زياد تا چشم کار ميکرد جمعيت بود. انگار به اندازه همه دنيا. همه ساکت بودن و فقط به اون توجه می کردن.
توی دلش گفت چه خوب همون که می خواستم شد.
صدايی از سمت راستش اومد يه آقايی که خيلی ابهت هم داشت رو به اون کرد و گفت: ای فلانی فرزند فلانی آماده ای که جواب سوالات رو بدی؟
توی دلش گفت چرا اين مجريه اينقدر رسميه و بعد بلند گفت: بله
با اينکه بلندگويی در کار نبود اما همه جمعيت صدای اون رو به راحتی می شنيدند.
مجری گفت: فلانی بگو جوانيت رو در چه راهی صرف کردی؟
آب توی گلوش جمع شد و نمی دونست چه جوابی بده. عرق سردی روی پيشونيش نشست. با خودش گفت جونيم رو توی چه راهی صرف کردم؟ نمی دونم.
بلند گفت: لطفا سوال بعدی ناگهان صندلی داغ شد. طوری که احساس داغی کرد خواست از جاش بلند بشه اما ديد به صندلی بسته شده فهميد خيلی جديه.
مجری گفت ثروتت رو در چه راهی خرج کردی؟ گفت برای خودم برای خانواده ام خرج کردم. مجری گفت: کهريزک کجا بود؟ خانه نوباوگان کجا بود؟ بهزيستی چی؟ دو تا خونه اونطرف تر از خودت رو بلدی کجا بود؟
با احساس غرور از اينکه اين يه سوال رو بلده گفت بله بلدم. مجری گفت چيزی از ثروتت رو برای اونها خرج کردی؟ سرش رو پايين انداخت و آهسته گفت لطفا سوال بعدی
صندلی داغ تر شد اون می خواست فرياد بزنه. مجری گفت من کلماتی می گم شما هر چيز به ذهنتون ميرسه بگيد مجری گفت:خدا.... اون گفت برای خودنمايی. مجری ادامه داد: پول ... اون گفت چيزی که بخاطرش همه کار ميکنم. از خودش تعجب می کرد اين چيزی نبود که اون ميخواست بگه اما زبونش ازش اطاعت نمی کرد.
مجری گفت عشق ... اون گفت غريبه مجری گفت زن ....گفت دستمال کاغذی و....
صندلی خيلی داغ شده بود. با اينکه گرمايی نداشت ولی داشت روحش رو آتيش ميزد.
مجری گفت از اين فرصتی که توی دنيا بودی چه استفاده ای کردی؟ و اون موند که چی بگه گفت اگه ميشه يه بار ديگه برگردم اونوقت جوابهای بهتری با خودم ميارم.
جمعيت زد زير خنده مجری نگاهی به اون کرد و گفت متاسفم وقتت و بختت تموم شده. گفت من فقط يه روز يا يه نصف روز توی دنيا بودم. مجری گفت: فرصتی نيست.
ديگه نتونست تحمل کنه و شروع کرد به فرياد زدن: سوختم سوختم.
يه دفعه ديد زنش داره ميگه فلانی چی شده چرا داد ميزنی پاشو برو سرجات بخواب.
يه نفس راحت کشيد و با خودش گفت ميشه وقتی آدم ميشينه روی صندلی داغ يه نفس راحت بکشه؟! 

   + koorosh behzad ; ۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٠/۱٩
comment نظرات ()