مردی که به همه چیز علاقه داشت

دل نوشته ها ... روزمرگی ها ... خاطرات یا آلبوم نوشته های من

زيارت قبول

می شينی جلوی يه پنجره که منظره هاش دائم عوض ميشه!. تکيه دادی به يه صندلی که دائم تکون ميخوره!. يه صدای غير موسقايی دائم به گوش مياد که گوش نوازه!. توی دل شب صحراها رو می شکافی و ميری.
توی دلت هزارتا فکره که بالاخره ميبينيش يا نه؟ باهاش حرف ميزنی ؛ يه وقتی ميخندی يه وقتی اشک توی چشمت جمع ميشه. با خودت ميگی اگه ببينيش هم همين حال رو داری؟ يا ......
صدای سوت نشونه رسيدنه روحت از جسمت جلوتر افتاده و تن خستت رو به دنبال خودش ميکشه. آها ... يه چرخ ديگه که بزنی می بينيش. اوناها خودشه خيلی وقت بود نديده بودمش. می ايستی ؛ حالا هيچی نمی گی يعنی نمی تونی بگی چون فقط مبهوتی فقط نگاهی فقط گوشی فقط سکوتی. حالا يه طرف تويی و يه قلب کوچولو که داره تند ميزنه و چند تا قطره زلال و يه طرف ديگه يه دنيا بزرگی و عشق و ............
زيارت قبول

   + koorosh behzad ; ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٢٥
comment نظرات ()