مردی که به همه چیز علاقه داشت

دل نوشته ها ... روزمرگی ها ... خاطرات یا آلبوم نوشته های من

شما لطف داريد

به خدا اولش اصلا متوجه نشدم. ديدم توی گرمای ظهر دو تا خانم و يه بچه سه چهار ساله کنار خيابون ايستادن و چند موتوری دارن مزاحمشون ميشن. از فرعی پيچيدم توی خيابون اصلی و جلوشون بوق زدم گفتم بفرماييد بالا. نشستن عقب. گفتم من تا ميدون امام حسين ميرم. يکی از اونها گفت ميبينيد آقا چه وضعی شده همش مزاحم آدم ميشن.با سر اونها رو تاييد کردم. ادامه داد آقا جون ما از اونها خوشمون نمياد. بعد يکی ديگه از خانمها با حالت شيطنت آميزی خنديد و گفت: آره اصلا ما از شما خوشمون مياد. يه نگاهی توی آينه کردم ديدم نه مثل اينکه اشتباه کردم. گفتم : به هر حال من می تونم تا ميدون برسونمتون. يه دفعه گرمايی رو کنا صورتم احساس کردم. کلم رو کشيدم کنار ديدم دست يکی از زنهاست. گفت : چی شد عزيزم ترسيدی؟ بعد زدن زير خنده بعد شروع کرد حرفهای تحريک آميز زدن. يه نگاهی به آسمون کردم و توی دلم گفتم خدا جون داشتيم؟ ما که بدبخت عالميم. ما رو چرا از اين امتحانا ميکنی. جمله زن رو قطع کردم و گفتم: ببينيد خانمها من اصلا اهل اين چيزا نيستم ؛ عوضی گرفتيد و ادامه دادم در ضمن من زن و بچه دارم. يکی از زنها گفت : عزيزم نصف اينهايی که دنبال ما می افتن زن و بچه دارن بعد خنديد و گفت اما خب دل هم دارن تازه اگه جا نداری ما خودمون جا داريم. ديدم ديگه واقعا درست نيست که باهاشون صحبت رو ادامه بدم. ماشين رو زدم بغل و برگشتم رو به اونها و در حالی که حسابی عصبانی شده بودم گفتم : من يه تار موی زنم رو به صدتا امسال شما نمی دم فقط دلم برای اون بچه سوخت همين؛ گمشيد از ماشين برين پايين. اونها هم که حسابی عصبانی شده بودن چند تا فحش کش دار نصيبم کردند و در رو محکم کوبيدن به هم. من هم گازش رو گرفتم و رفتم.
فردا وقتی قضيه رو برای چند تا از همکارا گفتم همه به اتفاق يه نظر داشتن:
خاک بر سرت کنن. ملت برای اين چيزا له له ميزنن اون وقت تو ........
واقعا خيلی بی عرضه هستی.
من هم در مقابل اين همه ابراز احساسات فقط تونستم بگم: واقعا ممنونم شما لطف داريد.

   + koorosh behzad ; ٢:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٧
comment نظرات ()