مردی که به همه چیز علاقه داشت

دل نوشته ها ... روزمرگی ها ... خاطرات یا آلبوم نوشته های من

آی عاشقا چه آروزيی داريد؟

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوستای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابربشنیدم از هوای تو آواز طبل بازگفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برووان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیستاین نان و آب چرخ چو سیل​ست بی​وفایعقوب وار وااسفاها همی​زنموالله که شهر بی​تو مرا حبس می​شودزین همرهان سست عناصر دلم گرفتجانم ملول گشت ز فرعون و ظلم اوزین خلق پرشکایت گریان شدم ملولگویاترم ز بلبل اما ز رشک عامدی شیخ با چراغ همی​گشت گرد شهرگفتند یافت می​نشود جسته​ایم ماهر چند مفلسم نپذیرم عقیق خردپنهان ز دیده​ها و همه دیده​ها از اوستخود کار من گذشت ز هر آرزو و آزگوشم شنید قصه ایمان و مست شدیک دست جام باده و یک دست جعد یارباقی این غزل را ای مطرب ظریفبنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق

 

   بگشای لب که قند فراوانم آرزوست   کان چهره مشعشع تابانم آرزوست   باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست   آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست   وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست   من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست   دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست   آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست   شیر خدا و رستم دستانم آرزوست   آن نور روی موسی عمرانم آرزوست   آن​های هوی و نعره مستانم آرزوست   مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست   کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست   گفت آنک یافت می​نشود آنم آرزوست   کان عقیق نادر ارزانم آرزوست   آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست    از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست    کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست   رقصی چنین میانه میدانم آرزوست     زین سان همی​شمار که زین سانم آرزوست   من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست

   + koorosh behzad ; ٦:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۳/۱٦
comment نظرات ()