مردی که به همه چیز علاقه داشت

دل نوشته ها ... روزمرگی ها ... خاطرات یا آلبوم نوشته های من

 

شايد اين قضيه رو شنيده باشيد که يه روزی ابوريحان در حال سفر بوده که به يک آسياب می رسه بعد تصميم ميگیره که شب رو اونجا بگذرونه. آخر شب که ميشه مرد آسيابان به ابوريحان ميگه شب رو بيا داخل آسياب بخواب چون امشب بارون شديدی مياد و ادامه ميده که هر وقت سگ من آخر شب به داخل آسياب مياد من اين موضوع رو می فهمم. ابوريحان که خودش استاد علم نجوم و ... بوده نگاهی به آسمون ميکنه و برای اطمينان بيشتر با اسطرلابش هم دقيق تر آسمون رو می سنجه و ميگه: نه اصلا امکان نداره امشب بارون بايد من همين بيرون می خوابم. آسيابان هم بهش ميگه من گوشم سنگينه اگه نصفه شب در بزنی من متوجه نميشم اما هر جور مايلی. خلاصه اون شب يه بارون حسابی از آسمون مياد و ابوريحان خيس خالی ميشه هر چقدر هم در ميزنه کسی در رو روش باز نمی کنه. فردا وقتی مرد آسيابان بيرون مياد می بينه ابوريحان کنار رود نشسته و داره کتابهاشو ورق ورق پاره ميکنه و می ريزه توی آب. بهش ميگه چرا اينکار رو ميکنی مگه همين کتابها نبودن که بهشون افتخار ميکردی؟ و ... . و ابوريحان در جواب ميگه: اين کتابها به چه درد ميخورن وقتی که يک سگ هوا رو خيلی بهتر از من تشخيص ميده.
الغرض
آدما توی زندگی شروع ميکنن به آموختن از دوستاشون ؛ کتابا ؛ حوادث و .... خيلی چيزای ديگه بعد کم کم وقتی سنشون به ۲۵ ؛ ۲۶ ؛...۳۰ و... ميرسه شروع ميکنن به فلسفه بافتن برای زندگی.
راجع به حادثه ای که برای ديگران ميافته سريع نظر ميدن که بله اين اتفاق بخاطر اين افتاد يا فلانی بايد از اين حادثه عبرت بگيره . و وقتی توی يک جمعی قرار ميگيرن شروع ميکنن به نظريه دادن ؛ بايد و نبايد کردن و .... که بله به نظر من زندگی يعنی فلان يا مشکل جامعه ما اينکه ... يا اصلا سيستم غلطه يا انسان بايد اينطور باشه و هزار و يک حرف ديگه.
اما همين آدم يه روزی از خواب بيدار ميشه با کمی سر درد خلاصه سر درده هی بدتر ميشه آخرش بعد يکی دو روز تحمل ميره دکتر .... چندتا عکس و آزمايش ... ميفهمه که بله تومور مغزی داره يا سرطان .... يا ..... . يک دفعه ميبينه دنيا داره رو سرش خراب ميشه. ديگه حوصله هيچی رو نداره با اينکه هنوز بيماری توی مراحل اوليشه اما وقتی ميخواد از پيش دکتر بره دو نفر بايد زير بغلش رو بگيرن. همين آدم که برای بقيه تز ميداد حالا اگه راجع به اين چيزا باهاش صحبت کنی به شدت عصبانی ميشه و ..... . تمام اون ديوارهای بلند افکارش خراب ميشه و خلاصه خودش دوون دوون به طرف مرگ ميره آره اينجوريه.
اما يه عده آدم ديگه هم هستن که خيلی اهل فلسفه بافی نيستن اهل حرف زدن و نظريه دادن نيستن اصلا خيلی کتاب نخوندن. اما انگار زندگی رو با همه ابعادش فهميدن يا انگار قبلا يه بار روی زمين زندگی کردن و اين تجربه اولشون نيست. انگار نه تنها قوانين دنيا رو می دونن بلکه اون رو دارن زندگی می کنن. توی صداشون نگاشون حرکاتشون يه جور آرامشه. اونا زياد نيستن و اصلا يه جورايی انگار گمن. می دونی ميخوام چی بگم؟ انگار زرق و برق شهرها باعث ميشه نور اونها رو ما نبينيم. تازه قيافه هاشون هم خيلی عاديه ؛ شايد يه رفته گر ؛ يه روستايی پير با دستای پينه بسته يه سرخ پوست يه سامورايی يه افغانی پير يا ..... نمی دونم نمی دونم . اما اينو می دونم که فقط تو کشور ما نيستن همه جا هستن اما کمن. اينجور آدما وقتی خبر ناگواری بشنون ( حتی اگه اون خبر ؛ خبر بيماری سخت خودشون باشه ) خيلی نمی لرزن ؛ وا نمی رن ؛ شايد هم خيلی بی تفاوت ازش بگذرن يا يه لبخند از روی سادگی بزنن. آخه می دونی طوفانهای سهمگين هم روی کوهها هيچ اثری ندارن.
با خودم ميگم:

نکنه يه روزی ما هم بشینيم سر رود زندگی ورق ورق روزای عمرمون رو دور بريزيم.

   + koorosh behzad ; ٥:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۳/٤
comment نظرات ()