مردی که به همه چیز علاقه داشت

دل نوشته ها ... روزمرگی ها ... خاطرات یا آلبوم نوشته های من

طريق طلب

بدجوری تو فکر بودم
داشتم فکر می کردم چرا هر چيزی رو که خدا می خواد بهم بده با کلی جون کندن و سختی بهم می ده. بعضی وقتها اونقدر اذيت می شدم که بدست آوردنش ديگه برام لذتی نداشت.
آره آره يادم نميره می خواستيم بريم حج عمره چقدر به مشکل خورديم ؛ اونقدر مشکل پيش اومد که ديگه رييس کاروان از ما خسته شده بود باور کنيد که تا لحظه آخر هم نمی دونستيم بالاخره مشرف ميشيم يا نه. بعد هم که از خان آخر رد شديم و رفتيم به سالن ترانزيت و تازه داشتيم کيف می کرديم گفتن هواپيما ۷ ساعت تاخير داره حالا فکرش رو بکن با دو تا بچه يکی ۳ ماهه و يکی ۵ ساله خلاصه پدر مون در اومد تا رفتيم

گفتم: آقا همين بغلا پياده ميشم
باز تو ذهنم اومد: اينم از ماشين ؛ خدا بعد از ۱۰ سال زندگی به ما يه ماشين داده حالا نگاه کن طرح جديد پلاک هم بايد اد ( بخوانيد درست ) همين امسال اجرا بشه. نتيجش چيه ؛ هيچی يک ماهه ماشين رو تحويل گرفتيم اما پلاک نداره و نمی تونيم ازش استفاده کنيم.
رسيدم جلوی گيشه شماره گذاری. ببخشيد خانم اين ماشين پلاکش حاضره؟ اون خانم هم بعد از چند دقيقه ور رفتن با کامپيوتر گفت: نه خير هنوز حاضر نشده ۱۰ تا ۱۵ روزه ديگه بياييد.
آخ که ديگه داشتم منفجر می شدم چند دقيقه ای رو اونجا وايسادم بعد ديدم فايده نداره سوار ماشين شدم. آزادی آزادی
توی ماشين همش زير لب ميگفتم خدايا آخه چرا با من اينکار رو ميکنی؟ آخه من چه گناهی کردم که همه کارام اينقدر به نحسی می خوره؟ خلاصه تا آزادی زير لب قر می زدم. بعضی وقتا از رو نگاه بغل دستيم می فهميدم که دارم خيلی بلد فکر ميکنم و نق ميزنم. بيچاره اون بنده خدا هم فکر می کرد من ديونم البته حق داشت.
رسيدم آزادی گفتم انقلاب انقلاب
سوار شدم ؛ از فکرام پشيمون شده بودم گفتم خدايا من و ببخش زر زيادی زدم من ببخش باشه. آقا جان اصلا من غلط کردم حتما يه صلاحی هست که هر چقدر تلاش ميکنم نميشه. رسيدم انقلاب. پياده شدم ؛ يه نگاهی به آسمون کردم و گفتم خدايا من و ببخش ؛ قول ميدم تکرار نشه ولی آخه تو هم حداقل يه جواب مختصری به ما بده يا يه چيزی نشونه ای برای ما بذار که يه کم دلم آروم بگيره.
الان جلوی در خونه ام؛ رفتم داخل عيال به يه نگاه فهميد که من حالم گرفتست واسه همين شروع کرد با من صحبت کردن که يه جورايی از اون حال بيام بيرون و من هم با سردی کامل جواب حرفاش رو ميدادم ( واقعا من چقدر کوچيکم ) عيال ديد حرف زدن فايده نداره گفت: راستی ببين اينا قشنگ شدن. بعد يه کيسه که توش پر بود از کاغذهايی که لوله ای شکل پيچيده شده بودند و با يک ربان قرمز به طرز قشنگی بسته شده بود نشونم داد. گفتم : اينا چيه؟ گفت: توی هر کدوم از اينا يه بيت از شعرای حافظ که خودم انتخاب کردم و نوشتم ؛ قراره فردا برای روز معلم بديم دست تک تک استادا تا باز کنن و تفالی به حافظ زده باشن بعد ادامه داد که ميخوای يکی از اونها رو برداری؟ منم سرم رو به علامت باشه ( البته با بی رغبتی تمام ) حرکتی دادم. عيال گفت پس نيت کن!. نيت که نکردم فقط همون چيزايی که بهش فکر ميکردم رو مرور کردم بعد يک کاغذ برداشتم و باز کردم ؛ وقتی چشمم به اون بيت افتاد دلم هری ريخت. 
خدايا ممنونتم که جواب من و دادی هر چند که من بنده عجول تو هستم اما تو بزرگواری.
می دونی اون بيت چی بود؟

    مکن ز غصه شکايت که در طريق طلب
                                                به راحتی نرسيد آن که زحمتی نکشيد

   + koorosh behzad ; ۳:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٧
comment نظرات ()