مردی که به همه چیز علاقه داشت

دل نوشته ها ... روزمرگی ها ... خاطرات یا آلبوم نوشته های من

مهم اينه که ...

چند دقیقه ای هست که چراغ قرمزه صف ماشینها خیلی زیاد شده همه قر میزنن.
- چند تا کامیونه؟
- نمیدونم ؟
- چیزیم تو این جعبه ها هست؟
- نه بابا ملت گذاشتن سر کار
- یکی از فامیلامون توی همین جاها سربازه میگه همش خالیه
- آره بابا اون احمقایی رو بگو که دنبال اینا راه میافتن
- ...
دیگه نمی تونم به حرفاشون گوش کنم. وقتی نگاه میکنم میبینم توی همه ماشینا همین حرفا داره رد و بدل میشه.
از خودم میپرسم مگه چقدر وقته که اینا پشت چراغ قرمز وایسادن. نه بابا چیزی نیست اصلا چیزی نیست. خیلی باشه 10 دقیقه آخه اینجا زمان خیلی زودتر از اون چیزی که فکر بکنی میگذره. شاید عمر یه آدم به اندازه یک صبح تا ظهر نباشه.
وقتی به خودم نگاه میکنم می بینم خیلی عوض شدم چی بودم چی شدم. ای کاش میگذاشتن همونجایی که بودیم بمونیم. اصلا چرا بیخودی ما رو آوردن میون این مردمی که همه چیز رو خیلی زود فراموش کردن.
خدایا چه لحظه های سختی رو پشت سر گذاشتم. خیلی سخت ؛ وقتی همه جمع شدیم و برای آخرین بار با زن و بچه هامون خداحافظی کردیم یادم نمیره. آخ که سارا دخترم چقدر وقت رفتن من گریه کردی دلم کباب شد. بابا نمی دونی تا اون لحظه آخر به یادت بودم بابا. پری عزیزم تو توی این چند سال چی کشیدی و چقدر چشم به راه من بودی.

***

پیش پری هستم. (حتما تعجب میکنی ؟ حق داری آخه اینجا اینجوریه به هر کس که فکر کنی کنارشی.) داره با تلفن صحبت میکنه از همه جا بیخبره ولی همون بهتر نمیخوام بازم زندگی آرومش رو به هم بریزم. چه فرقی میکنه گمنام باشی یا اسم و رسمی داشته باشی. آره
مهم نیست که مردمی که بخاطر اونا رفتی الان چه فحش هایی که به تو و رفیقات نمیدن.
مهم نیست که مادرت از ترس حرفای مردم نیمه شبا بلند بشه درد دلش رو با عکس تو که به دیوار زده بگه.
اصلا مهم نیست که یکی از همسایه ها بیاد پیش پدر پیرت و بگه حاجی قبول کن اشتباه کردی پسرت رو فرستادی جبهه البته بنیاد شهید خوب به شما رسید میگن سالی یه تخته فرش دستباف به شما هدیه میدن اونوقت پدرت از بس بغض توی گلوش جمع شده که نمیتونه جواب طرف رو بده میاد خونه و .... بعدش هم بیمارستان.
مهم نیست لحظه آخر عمرت توی یه دشت روی زمین افتاده باشی واز شدت درد نتونی حتی آه بکشی و همه چیز دور سرت بیچرخه بوی خون و باروت همه جا رو ورداشته باشه نه پدری نه مادری نه آشنایی که حداقل دستت رو بگیره که اینقدر نلرزه یا سرت رو توی آغوشش بگذاره تا آروم تر دست و پا بزنی
مهم نیست مردمی که بخاطر رد شدن جنازه تو 10 دقیقه معطل میشن در عوض چه حرفها و تهمتهایی رو بدرقت می کنن
مهم نیست به اسم تو یه عده حکومت رو دست گرفتن و به مردم ظلم میکنن و هر جا کم میارن تو رو میندازن وسط
مهم نیست یه عده از رفیقات که تو جنگ کشته نشدن تو رو نردبون خودشون کردن
مهم اینه که هر کسی مسول کار خودشه
مهم اینه که قاضی توی اون دنیا خداست
مهم اینه که نیت ما اسلام و کشور بود
مهم اینه که ...

   + koorosh behzad ; ۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱/٢٤
comment نظرات ()