مردی که به همه چیز علاقه داشت

دل نوشته ها ... روزمرگی ها ... خاطرات یا آلبوم نوشته های من

نقاب

دلم برای خودم تنگ شده. برای خود خودم. برای خود اصلیم. برای اونیکه اونقدر نقاب زده که دیگه چهره واقعیش داره از یادش میره. دلم برای یه آینه صاف و شفاف تنگه. میگم ؛ می خندم ؛ می گریم اما هیچ کدوم واقعی نیست. می گن آدما اون دنیا با چهره اصلیشون محشور میشن. می گم نکنه اونقدر به این نقاب عادت کنم که بشه چهره اصلیم. خدایا کمکم کن. من دیگه از پس خودم بر نمیام. تو باید کمک کنی. تو به فریادم برس.

یا غیاث المستغیثین

   + koorosh behzad ; ٥:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱٥
comment نظرات ()