مردی که به همه چیز علاقه داشت

دل نوشته ها ... روزمرگی ها ... خاطرات یا آلبوم نوشته های من

چهل

داشت پيش خودش حساب ميكرد؛ سه روز قبل از ماه رمضون ؛ الان هم که شش روز از ماه رمضون گذشته ؛ جمعا ميشه حدود سی و هشت روز. بعد قند توی دلش آب شد گفت: آخ جون اگه دو روز ديگه اون گناهم رو تکرار نکنم ميشه چهل روز اونوقته که همه چيز حله. آخه ميگن اگه چهل روز يه گناهی رو انجام ندی ديگه ايمنی.
فردا غروب وقتی که هوا تاريک شده بود يک لحظه غفلت ( يا .... ) باعث شد که اون دوباره گناهش رو تکرار کنه. بعد از گناه تازه به خودش اومد و فهميد نتيجه ۳۹ روز تلاشش رو به هدر داده. اونقدر ناراحت و عصباني بود که می خواست بترکه.
حالا ديگه نيمه های شبه ؛ از خواب بيدار شد تا با خداش مذاکره کنه. آخه خدا جون چرا؟ چرا؟ تو که ديدی من چقدر زحمت کشيدم. چی ميشد اون چند لحظه غفلت رو هم از بين می بردی تا حالا پيش تو رو سفيد باشم؟ حسابی گريه کرد ناله زد ؛ خودش رو به در و ديوار کوبيد. اما جوابی نيومد. پيش خودش گفت: باشه خدا جون بگو نخواستی ما هم در خونت بيايم نخواستی يک بار هم که شده با سر بلندی بيايم بگو ...
روز چهلم ؛ سر نماز مغرب و عشا وقت قنوت ؛ يه ندايی توی دلش پيچيد که میگفت: خواستم بدونی که اگه يه گناه رو چهل روز که هيچ ؛ چهل سال هم ترک کنی بايد اونقدر به خودت و نفست بی اعتماد باشی که باز هم از روز بعدت بترسی و اين رو بدونی که به يک آن بندی و هيچوفت مغرور نشی.

نفس اژدرهاست او کی مرده است             از غم بی آلتی افسرده است

 

   + koorosh behzad ; ٤:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢۸
comment نظرات ()

قبض و بسط

نمی دونم چرا چند وقته دست و دلم به نوشتن نميره. منقبضم ؛ منقبض.
کاش يه راهی بلد بودم که از اين حال در بيام.
خدايا منبسطم کن ؛ منبسط.
ببخشيد. فعلا با اجازه.

   + koorosh behzad ; ٤:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱٦
comment نظرات ()