مردی که به همه چیز علاقه داشت

دل نوشته ها ... روزمرگی ها ... خاطرات یا آلبوم نوشته های من

رقص !!!!

تا حالا رقصيدی؟ آره رقص
بعضی ها فقط نگام کردن. و بعد گفتن استغفرالله!
بعضی ديگه هم گفتن آره خب. توی عروسی ها مهمونی ها و ....
گفتم: توی چه شرايطی؟
گفتن: خب توی مجالس شادی با يه آهنگ بلند و ضرب آهنگ تند و شايد يه کمی ...
گفتم: ميشه تنهايی بدون آهنگ بدون زمزمه بدون .... رقصيد؟
يا مثلا توی يه شلوغی خيلی زياد طوری که نتونی حتی درست حرکت کنی و از هر طرف هلت بدن و صدايی نباشی جز شلوغی و همهمه و گاهی صلوات. ميشه رقصيد؟
گفتن: گرفتی ما رو

يه وقتايی شادی و انبساط درونيم اونقدر زياده که نمی تونم تحملش کنم اونوقته که به غير از رقص چيز ديگه ای به فريادم نمی رسه.
اونم چه رقصی ؛ با چشمهای کاملا بسته و حرکاتی عجيب و غريب شبيه بال زدن و چرخيدن و ...
زمانش هم معلوم نيست. توی همين سفر اخيرم به مشهد وقتی دور حرم امام بودم همين حال بهم دست داد و وسط اون جمعيت انبوه و شلوغی و پر از صدا و بعضا صلوات شروع کردم به رقصيدن و گشتن دور حرم.
خوبيش اين بود که توی اون شلوغی کسی متوجه من و حرکاتم نبود.
يه دعايی ميکنم خدايش شما آمينش رو بگيد.
خدايا اين بنده خل و چلت رو آدم کن!
آمين.

   + koorosh behzad ; ۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۱۱
comment نظرات ()