مردی که به همه چیز علاقه داشت

دل نوشته ها ... روزمرگی ها ... خاطرات یا آلبوم نوشته های من

رضا

امروز که برای سومين بار رفتم پيشش ؛ باز لابلای صحبتهاش اون جمله رو تکرار کرد و من فهميدم اون از گفتن اين جمله منظور خاصی داره.

آخه ميدونی من خيلی نااميد شده بودم. مخصوصا با اين چند حادثه عجيب و غريبی که سرکار اتفاق افتاد. حوادثی که چيزهايی که قبلا می دونستم رو بهم اثبات کرد و من رو به يقين رسوند.

اينکه برای پيشرفت توی سيستمهای دولتی اصلا نبايد کار کنی و برعکس اگه کار کنی باعث هزار جور مشکل ميشی. اصلا نبايد از بالاتری انتقاد کنی چون عامل همه اغتشاشات ميشی. نبايد حق رو بگی يا حق رو به کسی ديگه يی به غير بالاتری بدی.

لازم نيست دل بسوزونی ؛ يا کار اضافه بر سازمان انجام بدی ؛ بايد زرنگ باشی! در روز چند دقيقه بيشتر کار نکنی اون هم وقتيه که ريس هست. همين.

پشت سر بدترين انتقادها رو بکن اما جلوی روی کسی حرفی نزن تازه اگه ميتونی از طرف تعريف هم بکن. و ...

بعد چی ميشه؟ مشخصه اگه قوانين بالا رو رعايت کنی

مسئوليتی باشه به شما ميدن ؛ اگه هم مسئولتی نباشه برات دست و پا ميکنن. اگه پاداشی چيزی باشه نفر اول شما هستی ؛ اگه هر نوع از نعمتهای دنيا باشه شما نفر اولی

اما انتقاد کنی يا حق رو بگی يا ... هيچ ارزشی نداری. اگه چيزی بخوای و طبق قانون حقت نباشه می گن: ببين آقا طبق فلان قانون اين مسئله به شما تعلق نمی گيره اگر هم حقت باشه ميگن آقای فلانی ( ريس ) صلاح ندونستن. و البته حرف ايشون از قانون بالاتره. مگه نه؟

کاری نداريم . از همين چيزها حالم گرفته شده بود که برای سومين بار توی اين چند روز رفتم سراغش و باهاش حرف زدم بهش گفتم من هم ميخوام مثل اونها بشم. از کار بدزدم. کار عاديم رو انجام ندم عوضش بمونم اضافه کار تا بوق شغال ؛ دروغ بگم ؛ چاپلوسی کنم و .... وقتی نوبت رو به تو دادم تا حرف بزنی توی دلم گفتم: اگه نااميدم کنی به خودت قسم به زودی من هم از اونها خواهم شد.

و تو اولش برام قصه گفتی ؛ از پيامبرات. از يوسف اونوقت که بخاطر درست کاريش توی زندان اسير شد و در نهايت به خواست تو امين مصر شد. بعد برای اولين بار اون جمله قشنگت رو گفتی.

باور کن کلی حالم عوض شد. فرداش وقتی دوباره اون حوادث نااميد کننده ادامه پيدا کرد دوباره اومدم پيشت و دوباره اون جمله رو گفتی.

و امروز وقتی اومدم ديگه حرفی نزدم. فقط نگاهت کردم و تو خودت ...

آره تو خودت دوباره برام قصه گفتی. گفتی از اصحاب غار وقتی از زمان خودشون مايوس شدن به غاری رفتن تا گشايشی براشون کنی. و تو اونها رو به خواب بردی و ... . و برام خيلی خوشحال کننده بود که دوباره از جای ديگه ی کتابت اون جمله ات رو تکرار کردی: ان الله لا يضيع اجرا المحسنين.

خدايا من به وعده هات ايمان دارم و دلم رو به وعده هات خوش ميکنم و اميدوارم هيچ وقت رويای شيرين و سبز تو رو از يادم نبرم. رويای تو از نعمتهای دنيا برام شيرين تره.

خدايا از فردا که ميخوام برم سرکار اول نيت ميکنم.

خدايا برای رضای تو کار ميکنم ؛ زندگی ميکنم ؛ نفس ميکشم و می ميرم. ان شاالله

   + koorosh behzad ; ۳:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٢/۳٠
comment نظرات ()