مردی که به همه چیز علاقه داشت

دل نوشته ها ... روزمرگی ها ... خاطرات یا آلبوم نوشته های من

سرمون رو گول نمال!

وقتی حسابی عصبانی بودم ، وقتی از همه چيز خسته شده بودم ، وقتی از اين همه بی عدالتی داشتم دق ميکردم ، وقتی شعارهای انتخاباتی نامزدها ( ی دنيا ) داشت کفرم رو در می آورد. وقتی ميديدم چطور بيت المال به تاراج ميره وقتی ........ و برای اين همه هيچ کاری نمی تونستم بکنم جز خون دل خوردن و گريه ، اومدم پيش تو ، نشستم و شروع کردم به درد دل کردن ، هی گفتم و هی گفتم و گريه کردم. دلم می سوخت و اشکم جاری ميشد و تو چقدر خوب حرفام رو گوش دادی و هيچی نگفتی.
ازت خواستم راهی جلوی پام بگذاری تا شايد بتونم کاری بکنم اما تو بازم هيچی نگفتی. گفتم ازت قدرت بخوام يا نه ثروت يا ... يا اصلا مرگم رو بخوام تا شايد راحت شم از اين همه رنج. اما تو باز هم هيچی نگفتی و من سرخورده در حالی که خيلی بهم ريخته بودم از پيش تو رفتم.
به ضرورت زندگی بايد بر می گشتم به جامعه ، سرکار ، خانواده ، خيابون و .....
و وقتی انجاها بودم چقدر احساس تنهايی و غمزدگی می کردم. و تو نخواستی اينطور باشه.
آره تو نخواستی! و گولم زدی! و من چه ساده گولت رو خوردم ، در حالی که کاملا حواسم بود که دارم گول ميخورم ( اما اگه راستش رو بخوای گول خوردن از تو هم قشنگه )
اون دوست شوخ قديمی رو سر راهم گذاشتی و اون اونقدر من رو خندوند که يه دفعه روحيه ام عوض شد. انگار يه کم سبک شده باشم. همون موقع نگاهت کردم و گفتم: بازم گولم زدی؟
خواستم دوباره برگردم به همون حال قبلی که کتاب حافظ رو جلوم گذاشتی و من رو وسوسه کردی که تفالی بزنم. و من نيت کردم که از حافظ بخوام تا به من بگه چی ازت بخوام.
و اون شعر رو تو آوردی. آره خودت بودی

 وصال او ز عمر جاودان به             خداوندا مرا آن ده که آن به

   + koorosh behzad ; ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱/٢٩
comment نظرات ()

باز هم شهيد

به هر سختي بود خودم رو رسوندم به اتوبوس و هن هن كنان از پله هاش كشيدم بالا. يه نگاهي به مسافرا كردم. نگاهم به پيرمرد افتاد ، همون جلو نشسته بود با لباسي معمولي. لبخندي زد و گفت سلام بفرما! من هم نشستم. انگار چند وقت بود همديگر رو ميشناسيم. به وسط هاي راه نرسيده ، كلي گرم صحبت شده بوديم. بيشتر اون صحبت ميكرد. استاد دانشگاه بود و پدر شهيد و فكر كنم حافظ قرآن و نهج البلاغه و كلي شعرهاي قشنگ بود.

اونقدر شيوا ؛ متين ؛ بي ريا و زيبا صحبت ميكرد كه آدم كيف ميكرد. توي دلم گفتم كاش من ساعتها پيشش مي نشستم و به حرفهاش گوش ميدادم. صحبت رسيد به سختي ها و مرارتها زندگي و اينكه هر كسي چطور اونها رو تخليه ميكنه. با شيطنت گفتم استاد شما چطور؟ لبخندي زد و گفت گاهي شعر ميگم. گفتم ميشه چندتاش رو بخونيد؟ باز هم خنديد و گفت: به شرطي كه نخندي چون شعرهاي ما كه شعر نيست بازيچه است. گفتم اختيار داريد. بعد گفت اين شعر رو براي پسرم گفتم و اون رو خوند. فقط اونقدر بگم كه خيلي جلوي خودم رو گرفتم كه اشكم راه نيافته. هر بيتش انگار توي عمق وجودم ميرفت و برميگشت. گفتم استاد خيلي زيبا بود. اجازه ميديد يادداشت كنم. گفت نه اينها رو براي خودم گفتم. گفتم پس يكي ديگه از شعرهاتون روبرام بخونيد و اون خوند و من كم مونده بود روح از بدنم جدا بشه از بس قشنگ بود ( اي كاش اجازه داشتم براي شما هم بنويسم تا شما هم لذت ببريد ). گفتم استاد حيفه بخدا حداقل بگذاريد توي مجله اي يا كتابي چاپ بشه. و اون جواب قبليش رو تكرار كرد.

 اتوبوس به مقصد رسيد. و من از پيرمرد جدا شدم در حاليكه دوتا چيز بدجوري داشت روي مخم راه ميرفت.

اول اينكه ، من خودم اگه كوچكترين چيزي داشته باشم ( براي اظهار وجود ) ملت رو ميكشم از بس ميگم اما اين پيرمرد اين همه طبع قشنگش رو فقط براي دل خودش نگه داشته و اصلا به اين فكر نمي كرد كه اونها رو نمايش بده.

دوم اينكه ، بين همين آدمهايي كه دور و بر ما هستن چه جواهراتي مخفي شده و من همش فكر ميكنم ، نه آدمهاي باحال اصلا يه جور ديگن ، ظاهرشون يه جور ديگست ، حرف زدن و راه رفتنشون يه جور ديگست.

ديگه رسيدم به اون باغ گل ، اصلا بخاطر همينها اومده بودم. چقدر زيادن و چه بي تكلف اينجا دور هم جمع شدن. روي همه اونها نوشته شده "شهيد گمنام" اما كسي چه ميدونه اينها چه احساسات پاكي داشتن و چقدر ناز بودن. اينها هم مثل همون پيرمرد بين ماها بودن و ما متوجه اونها نبوديم و بدون سروصدا رفتن براي اعتقادشون كشته شدن ، اونم چه كشته شدني كه حتي شناسايي هم نشدن. اما خدا ميدونه قلب اينها چقدر پاك بوده. خيلي هام براي يك روز سابقه جبهه هشون ، خشتك مردم رو جر دادن. و الان گردناشون چه كلفت شده.

بگذريم.

اگه شهيداي گمنام پدر و مادر و برادر و خواهري براي ديدنشون نمي ياد يا كسي يادبودي براشون نمي گيره ، اما توي قلب خيليها هستن و خيليها براي كارهاي مهمشون يك مشت گندم نذر اونها ميكنن يا به زيارتشون ميان. مگه نه؟

 

"چه غريبانه نوشتيد به ديوان غزل                 غزلي سبز از آن خصلت درياي تان"

 

   + koorosh behzad ; ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱/۱٩
comment نظرات ()

قوررررررررررررررررررر

وقتی توی جاده های زيبای شمال با سرعت بالا حرکت ميکردم ؛ وقتی آب بارون که روی شيشه ماشين بود ، سربالا ميرفت ؛ قورباغه دلم هم نوا با ساز سحر انگيز استاد جليل شهناز ابوعطا میخوند.

   + koorosh behzad ; ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱/۱۳
comment نظرات ()