مردی که به همه چیز علاقه داشت

دل نوشته ها ... روزمرگی ها ... خاطرات یا آلبوم نوشته های من

زيارت قبول

می شينی جلوی يه پنجره که منظره هاش دائم عوض ميشه!. تکيه دادی به يه صندلی که دائم تکون ميخوره!. يه صدای غير موسقايی دائم به گوش مياد که گوش نوازه!. توی دل شب صحراها رو می شکافی و ميری.
توی دلت هزارتا فکره که بالاخره ميبينيش يا نه؟ باهاش حرف ميزنی ؛ يه وقتی ميخندی يه وقتی اشک توی چشمت جمع ميشه. با خودت ميگی اگه ببينيش هم همين حال رو داری؟ يا ......
صدای سوت نشونه رسيدنه روحت از جسمت جلوتر افتاده و تن خستت رو به دنبال خودش ميکشه. آها ... يه چرخ ديگه که بزنی می بينيش. اوناها خودشه خيلی وقت بود نديده بودمش. می ايستی ؛ حالا هيچی نمی گی يعنی نمی تونی بگی چون فقط مبهوتی فقط نگاهی فقط گوشی فقط سکوتی. حالا يه طرف تويی و يه قلب کوچولو که داره تند ميزنه و چند تا قطره زلال و يه طرف ديگه يه دنيا بزرگی و عشق و ............
زيارت قبول

   + koorosh behzad ; ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٢٥
comment نظرات ()

به کدامين گناه؟!

جوان به فکر فرو رفته بود و می انديشيد که چرا چنين شد. برای چندمين بار حادثه را مرور کرد اما باز هم نتوانست پاسخی قانع کننده پيدا کند. به خودرويش که ديگر زيبايی نداشت نگاه کرد و کمی آن طرف تر خودروی ديگری که بيشتر شبيه يک انار آبلمبو شده بود.
با خود گفت : بايد حادثه را از کمی قبل تر مرور کنم شايد بتوانم تحليلی داشته باشم. از ديروز ؛ از ديروز مناسب است. آری شايد آن جمله تحقير آميزی که به آن پسر بچه گفته بودم باعث اين حادثه شده. خونی که از بينی اش جاری بود پاک کرد و باز ادامه داد. آری به او گفتم : اگه يه ويلا اجاره بدی چقدر بهت ميدن. و پسر بچه گفته بود : دو هزار تومان و من به او خنديدم و گفتم : بخاطر دو هزار تومن علافی بيا من بهت ميدم برو پی بازيت. و او گفت : ممنونم آقا.

باز هم فکر کرد شايد هنگامی که کنار ساحل نشسته بودم و به اطراف نگاه ميکردم و حواسم در پی آن زن بود و کوچک ترين حرکات بدنش را زير نظر داشتم باعث اين حادثه شده.
شايد آن هنگام که نتوانستم از خودروی جلويی سبقت بگيرم و از روی عصبانيت دخترم را که مرا صدا ميکرد با جمله ای تند پاسخ گفتم ؛ باعثش شده.
نه نه ؛ آن هنگام که با غرور تمام همه همراهان را به صرف نهار در يکی از گرانترين رستوران های شمال دعوت کردم و فاتحانه دست در جيب خود کردم و در حالی که به چشم يک پيروز به ديگر مردان فاميل نگاه ميکردم و مبلغ گزاف نهار را می پرداختم باعث اين حادثه شده است.
شايد .... ناگهان صدايی او را خواند و او ديد که مردی با لباسی سبز و در کمال آرامش و قاطعيت از درون خورشيد به سمت او می آيد. با خود گفت او حتما واقعی ترين جواب را به من خواهد داد.
مرد سبز پوش به هر دو خودرو نگاهی کرد و به مرد جوان اشاره کرد و گفت: اين قضاوت من است. ای مرد جوان شما مقصری. جوان گفت: به خاطر کدام عملم. مرد سبز پوش گفت: عدم رعايت حق تقدم در چرخش به راست.
جوان با خود گفت : شايد اين واقع بينانه ترين قضاوت باشد اما آيا اين درست ترين قضاوت است؟!

   + koorosh behzad ; ٧:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/۱٤
comment نظرات ()

شما لطف داريد

به خدا اولش اصلا متوجه نشدم. ديدم توی گرمای ظهر دو تا خانم و يه بچه سه چهار ساله کنار خيابون ايستادن و چند موتوری دارن مزاحمشون ميشن. از فرعی پيچيدم توی خيابون اصلی و جلوشون بوق زدم گفتم بفرماييد بالا. نشستن عقب. گفتم من تا ميدون امام حسين ميرم. يکی از اونها گفت ميبينيد آقا چه وضعی شده همش مزاحم آدم ميشن.با سر اونها رو تاييد کردم. ادامه داد آقا جون ما از اونها خوشمون نمياد. بعد يکی ديگه از خانمها با حالت شيطنت آميزی خنديد و گفت: آره اصلا ما از شما خوشمون مياد. يه نگاهی توی آينه کردم ديدم نه مثل اينکه اشتباه کردم. گفتم : به هر حال من می تونم تا ميدون برسونمتون. يه دفعه گرمايی رو کنا صورتم احساس کردم. کلم رو کشيدم کنار ديدم دست يکی از زنهاست. گفت : چی شد عزيزم ترسيدی؟ بعد زدن زير خنده بعد شروع کرد حرفهای تحريک آميز زدن. يه نگاهی به آسمون کردم و توی دلم گفتم خدا جون داشتيم؟ ما که بدبخت عالميم. ما رو چرا از اين امتحانا ميکنی. جمله زن رو قطع کردم و گفتم: ببينيد خانمها من اصلا اهل اين چيزا نيستم ؛ عوضی گرفتيد و ادامه دادم در ضمن من زن و بچه دارم. يکی از زنها گفت : عزيزم نصف اينهايی که دنبال ما می افتن زن و بچه دارن بعد خنديد و گفت اما خب دل هم دارن تازه اگه جا نداری ما خودمون جا داريم. ديدم ديگه واقعا درست نيست که باهاشون صحبت رو ادامه بدم. ماشين رو زدم بغل و برگشتم رو به اونها و در حالی که حسابی عصبانی شده بودم گفتم : من يه تار موی زنم رو به صدتا امسال شما نمی دم فقط دلم برای اون بچه سوخت همين؛ گمشيد از ماشين برين پايين. اونها هم که حسابی عصبانی شده بودن چند تا فحش کش دار نصيبم کردند و در رو محکم کوبيدن به هم. من هم گازش رو گرفتم و رفتم.
فردا وقتی قضيه رو برای چند تا از همکارا گفتم همه به اتفاق يه نظر داشتن:
خاک بر سرت کنن. ملت برای اين چيزا له له ميزنن اون وقت تو ........
واقعا خيلی بی عرضه هستی.
من هم در مقابل اين همه ابراز احساسات فقط تونستم بگم: واقعا ممنونم شما لطف داريد.

   + koorosh behzad ; ٢:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٧
comment نظرات ()