مردی که به همه چیز علاقه داشت

دل نوشته ها ... روزمرگی ها ... خاطرات یا آلبوم نوشته های من

فصل امتحاناست نه؟

بچه که بودم وقتی با خانواده ميرفتيم زيارت امام رضا هميشه برام سوال بود که مردم چی زير لب به امام رضا ميگن؟ چی زمزمه ميکنن؟ از بابام پرسيدم. گفت اونها چيزهايی رو که دوست دارن انجام بشه ميگن يعنی آرزوهاشون ، مشکلاتشون و ... بعد گفت تو هم اگه ميخوای بگو! کلی فکر کردم و با من من گفتم يا امام رضا کمکم کن توی امتحانام قبول بشم. بعد احساس کردم که هر چی بوده گفتم.
حالا که ميرم زيارت يا وقتی ميخوام دعا کنم ميبينم همون دعای بچگی برای الان هم خوبه نه؟
اما حيف که ديگه بچه نيستم.

   + koorosh behzad ; ۱:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٤/۱
comment نظرات ()

شاگرد خوب

حرفای زيادی برای گفتن دارم خيلی ، خيلی ...
هر روز که از زندگی ميگذره يه درس جديد با خودش داره. آره يه درس جديد فقط و فقط برای تو نه کس ديگه. درسهايی که بايد به اون حد يادگيری برسی تا متوجهش بشی.
به قول قديميا: دنبال استاد نگرد! ، اگه شاگرد خوبی بشی استاد از راه ميرسه.
خيلی چيزها رو قبلا شنيدی يا ديدی يا خوندی اما وقتی به اون مرحله از آمادگی برسی انگار اين چيزی که داری از زندگی ياد ميگيری تا حالا پيش نيامده بوده. يه دفعه می بينی از يه اتفاق ساده يه درس بزرگ ميگيری که زندگيت رو تکون ميده. بعد که يه کم ميگذره و بيشتر روش فکر ميکنی ميگی: ای بابا اين رو قبلا فلانی هم به من گفته بود اما چرا اون موقع اينقدر تحت تاثير قرار نگرفتم يا ......................

دلم ميگه: اگه روحت زلال بشه هر لحظه زندگی برات يه درسه!

   + koorosh behzad ; ٤:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۳/٢۱
comment نظرات ()

آی عاشقا چه آروزيی داريد؟

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوستای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابربشنیدم از هوای تو آواز طبل بازگفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برووان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیستاین نان و آب چرخ چو سیل​ست بی​وفایعقوب وار وااسفاها همی​زنموالله که شهر بی​تو مرا حبس می​شودزین همرهان سست عناصر دلم گرفتجانم ملول گشت ز فرعون و ظلم اوزین خلق پرشکایت گریان شدم ملولگویاترم ز بلبل اما ز رشک عامدی شیخ با چراغ همی​گشت گرد شهرگفتند یافت می​نشود جسته​ایم ماهر چند مفلسم نپذیرم عقیق خردپنهان ز دیده​ها و همه دیده​ها از اوستخود کار من گذشت ز هر آرزو و آزگوشم شنید قصه ایمان و مست شدیک دست جام باده و یک دست جعد یارباقی این غزل را ای مطرب ظریفبنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق

 

   بگشای لب که قند فراوانم آرزوست   کان چهره مشعشع تابانم آرزوست   باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست   آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست   وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست   من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست   دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست   آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست   شیر خدا و رستم دستانم آرزوست   آن نور روی موسی عمرانم آرزوست   آن​های هوی و نعره مستانم آرزوست   مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست   کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست   گفت آنک یافت می​نشود آنم آرزوست   کان عقیق نادر ارزانم آرزوست   آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست    از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست    کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست   رقصی چنین میانه میدانم آرزوست     زین سان همی​شمار که زین سانم آرزوست   من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست

   + koorosh behzad ; ٦:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۳/۱٦
comment نظرات ()

شهری هستی يا دهاتی؟!

توی جاهای شلوغ پلوغ مثل شهرها مخصوصا از نوع بزرگش ؛ آدم کمتر آسمون رو ميبينه يا بهتر بگم کمتر به اون توجه ميکنه ، اونقدر چيزای ديگه هستن و سر و صدا دارن که نوبت به آسمون نمی رسه ؛ بايد سرت رو بالا بياری تا آسمون رو ببينی تازه يه وقتها و يه جاهايی بايد خيلی سرت رو بلند کنی خيلی .... . بايد واقعا بخوای که آسمون رو ببينی اون موقع شايد يه تيکه از چشمات آسمونی بشه. متوجه هستی که؟!

اما جاهای خلوت و پر سکوت مثل بعضی دهاتا ، روستاها و ... آسمون خيلی دمه دسته اگه يه کوچولو سرت رو بالا بياری ميبينيش. شايد اگه نخوای ببينيش هم باز چشمات آسمونی بشه. آخه می دونی اگه چشمامون آسمونی بشه خيلی قشنگ تره تا زمينی.
قديميا می گفتن چشم به دل راه داره ، خدا رو چه ديدی اون وقت شايد دلامونم آسمونی شد.
ای کاش آسمون همين نزديکی ها بود تا هر وقت دلامون زمينی ميشد با يه نگاه آسمونيش می کرديم.
قلبم ميگه : اگه پاک باشی ، به سنگ هم که نگاه کنی آسمونی ميشی.

و نپرسيم کجاييم
بو کنيم اطلسی تازه بيمارستان را

 

   + koorosh behzad ; ٦:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۳/۱٠
comment نظرات ()

 

شايد اين قضيه رو شنيده باشيد که يه روزی ابوريحان در حال سفر بوده که به يک آسياب می رسه بعد تصميم ميگیره که شب رو اونجا بگذرونه. آخر شب که ميشه مرد آسيابان به ابوريحان ميگه شب رو بيا داخل آسياب بخواب چون امشب بارون شديدی مياد و ادامه ميده که هر وقت سگ من آخر شب به داخل آسياب مياد من اين موضوع رو می فهمم. ابوريحان که خودش استاد علم نجوم و ... بوده نگاهی به آسمون ميکنه و برای اطمينان بيشتر با اسطرلابش هم دقيق تر آسمون رو می سنجه و ميگه: نه اصلا امکان نداره امشب بارون بايد من همين بيرون می خوابم. آسيابان هم بهش ميگه من گوشم سنگينه اگه نصفه شب در بزنی من متوجه نميشم اما هر جور مايلی. خلاصه اون شب يه بارون حسابی از آسمون مياد و ابوريحان خيس خالی ميشه هر چقدر هم در ميزنه کسی در رو روش باز نمی کنه. فردا وقتی مرد آسيابان بيرون مياد می بينه ابوريحان کنار رود نشسته و داره کتابهاشو ورق ورق پاره ميکنه و می ريزه توی آب. بهش ميگه چرا اينکار رو ميکنی مگه همين کتابها نبودن که بهشون افتخار ميکردی؟ و ... . و ابوريحان در جواب ميگه: اين کتابها به چه درد ميخورن وقتی که يک سگ هوا رو خيلی بهتر از من تشخيص ميده.
الغرض
آدما توی زندگی شروع ميکنن به آموختن از دوستاشون ؛ کتابا ؛ حوادث و .... خيلی چيزای ديگه بعد کم کم وقتی سنشون به ۲۵ ؛ ۲۶ ؛...۳۰ و... ميرسه شروع ميکنن به فلسفه بافتن برای زندگی.
راجع به حادثه ای که برای ديگران ميافته سريع نظر ميدن که بله اين اتفاق بخاطر اين افتاد يا فلانی بايد از اين حادثه عبرت بگيره . و وقتی توی يک جمعی قرار ميگيرن شروع ميکنن به نظريه دادن ؛ بايد و نبايد کردن و .... که بله به نظر من زندگی يعنی فلان يا مشکل جامعه ما اينکه ... يا اصلا سيستم غلطه يا انسان بايد اينطور باشه و هزار و يک حرف ديگه.
اما همين آدم يه روزی از خواب بيدار ميشه با کمی سر درد خلاصه سر درده هی بدتر ميشه آخرش بعد يکی دو روز تحمل ميره دکتر .... چندتا عکس و آزمايش ... ميفهمه که بله تومور مغزی داره يا سرطان .... يا ..... . يک دفعه ميبينه دنيا داره رو سرش خراب ميشه. ديگه حوصله هيچی رو نداره با اينکه هنوز بيماری توی مراحل اوليشه اما وقتی ميخواد از پيش دکتر بره دو نفر بايد زير بغلش رو بگيرن. همين آدم که برای بقيه تز ميداد حالا اگه راجع به اين چيزا باهاش صحبت کنی به شدت عصبانی ميشه و ..... . تمام اون ديوارهای بلند افکارش خراب ميشه و خلاصه خودش دوون دوون به طرف مرگ ميره آره اينجوريه.
اما يه عده آدم ديگه هم هستن که خيلی اهل فلسفه بافی نيستن اهل حرف زدن و نظريه دادن نيستن اصلا خيلی کتاب نخوندن. اما انگار زندگی رو با همه ابعادش فهميدن يا انگار قبلا يه بار روی زمين زندگی کردن و اين تجربه اولشون نيست. انگار نه تنها قوانين دنيا رو می دونن بلکه اون رو دارن زندگی می کنن. توی صداشون نگاشون حرکاتشون يه جور آرامشه. اونا زياد نيستن و اصلا يه جورايی انگار گمن. می دونی ميخوام چی بگم؟ انگار زرق و برق شهرها باعث ميشه نور اونها رو ما نبينيم. تازه قيافه هاشون هم خيلی عاديه ؛ شايد يه رفته گر ؛ يه روستايی پير با دستای پينه بسته يه سرخ پوست يه سامورايی يه افغانی پير يا ..... نمی دونم نمی دونم . اما اينو می دونم که فقط تو کشور ما نيستن همه جا هستن اما کمن. اينجور آدما وقتی خبر ناگواری بشنون ( حتی اگه اون خبر ؛ خبر بيماری سخت خودشون باشه ) خيلی نمی لرزن ؛ وا نمی رن ؛ شايد هم خيلی بی تفاوت ازش بگذرن يا يه لبخند از روی سادگی بزنن. آخه می دونی طوفانهای سهمگين هم روی کوهها هيچ اثری ندارن.
با خودم ميگم:

نکنه يه روزی ما هم بشینيم سر رود زندگی ورق ورق روزای عمرمون رو دور بريزيم.

   + koorosh behzad ; ٥:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۳/٤
comment نظرات ()