مردی که به همه چیز علاقه داشت

دل نوشته ها ... روزمرگی ها ... خاطرات یا آلبوم نوشته های من

بی وزنی

نمي دونم تا حالا بي وزني رو تجربه كردي يا نه؟ من كه خيلي اين وضعيت رو دوست دارم. يكي از جاهايي كه ميشه اون رو تجربه كرد استخره. هر بار كه ميرم استخر اون رو حس ميكنم
آروم به پشت مي خوابي بعد دستت رو از هر چيزي كه بهش وصلي جدا ميكني. سعي ميكني عضلاتت رها باشه هيچ عكس العملي از خودت نشون نميدي حتي اگه آب از روي چشمهات يا بيني‌ات گذشت. ميخوام بگم اگه يه لحظه به شناور شدنت شك بكني يا ايمانت رو از دست بدي غرق ميشي( ميدوني كه چي ميگم؟ ). اگه توي ذهنت فكر كني كه الان ميرم زير آب اونوقت ميري. خب حالا كه به شرايط مسلط شدي يا بهتر بگم شرايط بهت مسلط شد و تو فقط خودت رو رها كردي ؛ حالاست كه مي توني لذت ببري ، اونم چه لذتي!
تو فكر ميكني كه حركتي نداري ولي وقتي به سقف استخر نگاه ميكني مي بيني كه داري به سمتي ميري. سمتي كه براي تو بي مفهومه ولي آب اونجايي كه دوست داره ؛ داره مي بردت. صداي شلپ شلپ ديگران رو ميشنوي كه با چه زحمتي دارن روي آب خودشون رو به اينطرف و اونطرف ميبرن و چه سر و صدايي راه انداختن ، اما تو:
بدون اينكه سر و صدايي بكني ؛ چه قدر چشمها رو بخودت خيره كردي
بدون اينكه جهت داشته باشي ؛ با جهتي
بدون اينكه حركتي داشته باشي ؛ حركت ميكني
با اينكه وزني داري ؛ بي وزني
با اينكه كافري ايمان داري و ...

"اي واژه بي معني 
            روياي بي تعبير
                       آغازترين پايان
                               آزادترين تقدير
 از قلب تو مي رويد نبض غزلي تازه
                                                 پنهان شده‌اي در من گمنام پر آوازه ..."

   + koorosh behzad ; ٥:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱۱/٢۳
comment نظرات ()

يك آدم عوضي!!

چند وقت پيش يه سايت پيدا كردم كه ميشد از طريق اون به موبايل‌هاي ايران پيام كوتاه ( SMS ) بفرستي. اول امتحانش كردم و ديدم درسته ، تازه يه خاصيتي كه داشت اين بود كه مي تونستي در عرض چند ثانيه دهها پيغام به يك موبايل بفرستي‌ بعد بلافاصله يه نقشه‌ي شوم به ذهنم رسيد. مثل اين گربه‌ي توي تام و جري قيافم شيطاني شد و زدم زير خنده.

فردا كه رفتم سر كار ، اينترنت رو فعال كردم و رفتم به سايت مربوطه يه پيغام الكي تايپ كردم و شماره موبايل دوستم رو كه با هم توي يه اتاق هستيم رو دادم. حدود 15 بار پيغام رو فرستادم و بعد از چند ثانيه يه دفعه موبايل اون بنده خدا شروع كرد به زنگ زدن. چون تعداد پيغامها زياد بود بدبخت موبايله داشت ميتركيد.
دوستم كه شكه شده بود رفت سراغ موبايلش بعد با تعجب گفت: اِ اِ چرا اينطوري شد همينطور داره پيغام ميگيره! نكنه داره خراب ميشه؟ بعد پيغام ها رو باز كرد كه البته همه يك پيغام بود اون هم يه پيغام چرت و پرت.
من هم كه ته دلم داشتم از خنده ميتركيدم الكي برگشتم و گفتم: چي شده بابك جان موبايلت خراب شده؟ اون بنده خدا كه از همه جا بی خبر ، گفت: نمي دونم چي شد؟ فقط يه دفعه 15 تا پيام با هم اومد همش هم چرت و پرت.
من كه سعي ميكردم خندم رو توي تك تكه ملوكولهاي بدنم بشكنم تا لو نرم به سختي گفتم: يعني چي؟ مگه ميشه 15 تا پيام رو يكجا با موبايل براي كسي فرستاد و بعد ادامه دادم خب ببين شماره كي افتاده. ( البته من قبلا شماره اون سايت رو چك كرده بودم و مي دونستم كه وقتي با اون شماره تماس ميگيري كسي جواب نميده )  بابك هم با اون شماره تماس گرفت بعد گفت: كسي جواب نميده. من هم گفتم: ولش كن بابا شايد مخابرات قاطي كرده.
تا رفت سر جاش نشست من دوباره شروع كردم اين دفعه 20 تا پيغام. بنده خدا دوستم پاك گيج شده بود و نمي دونست چي كار كنه هي ميومد پيش من و من هم اظهار بي اطلاعي مي كردم  يه بار هم اونقدر بهم فشار اومد كه از اتاق رفتم بيرون و بلند زدم زير خنده. خلاصه اين كار ( قبيح  ) رو چند باري ادامه دادم تا جايي كه دوستم مجبور شد موبايلش رو خاموش كنه.
بعد از اينكه موبايلش رو خاموش كرد پيش خودم گفتم: بابا عجب آدم ضايعي هستم من. آخه آدم عوضي اين چي كاريه؟ اين چه تفريحيه؟ خلاصه كلي خودم رو نصيحت كردم شايد آدم بشم از شما چه پنهون آخرش هم آدم نشدم.

   + koorosh behzad ; ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱۱/۱٢
comment نظرات ()

هر جور تو ميخوای

چند وقت بود حسابی رفته بودم توی خودم. کم حرف تر از قبل ... دائم توی فکر و ...
تا اينکه احساس کردم بالاخره پوست انداختم. مثل بعضی حيوونا. توی اين پوست جديد يه چيزايی فرق کرده. ديگه مشکلات قبلی ام برام مشکل نيست حتی بعضی از تفريحات قبلی ام هم ديگه برام تفريح نيست. دين و دنيام عوض شده. تقريبا تمام واژه ها برام مفهومش عوض شده. چيزايی که باعث ناراحتيم ميشد حالا ديگه ناراحتم نمی کنه حتی بعضی وقتها خوشحالم ميکنه.مدارم عوض شده. ( هر چند بعضی وقتها حس ميکنم پوست قبليم هنوز بهم آويزونه ؛ اما اون هم جدا ميشه )
تا همين چند وقت پيش وقتی ميرفتم سراغ خدا ؛ يه ليست بلند و بالا از خواسته هام براش ميبردم. خدايا فلان چيز رو ميخوام و ..... . اما اين دفعه وقتی رفتم سراغش ( يا بهتر بگم وقتی اومد سراغم ) ليست رو سفيد بردم پيشش. گفتم خدايا هر چی تو ميخوای. هر چی تو ميگی. دوست داری فقير باشم يا ثروتمند ؛ خيالی نيست. دوست داری مردم ازم خوششون بياد يا نه ؛ خيالی نيست. دوست داری عمرم طولانی باشه يا همين الان من بکشی ؛ خيالی نيست. دوست داری با زجر من رو ببری يا راحت ؛ خيالی نيست. دوست داری آبروم رو برات بريزم يا با احترام بمونم ؛ خيالی نيست. دوست داری زير تابوتم رو هيچ کسی نگيره يا جمعيت موج بزنه ؛ هيچ خيالی نيست. هر جور تو بخوای عزيز.
خدايا تا حالا هر چی ازت خواستم بهم دادی ؛ اما بعدا فهميدم اين اون چيزی نيست که فکر ميکردم. راضيم نکرده. هميشه همين بوده. واسه همين ديگه هيچی ازت نمی خوام. خدا جون من همه کارها رو انطور که فکر ميکنم درسته انجام ميدم اما تو هر جور که خواستی من رو ببر. من همه سعيم رو ميکن راضيت کنم اما تو هر جور که دلت خواست با من رفتار کن. خدايا نمی گم مرا آن ده که آن به ؛ اصلا نمی گم خدايا بده يا بگير ؛ ميگم خدايا هر جور تو ميخوای.

   + koorosh behzad ; ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱۱/٢
comment نظرات ()