مردی که به همه چیز علاقه داشت

دل نوشته ها ... روزمرگی ها ... خاطرات یا آلبوم نوشته های من

ناراحتم - خوشحالم

ناراحتم
- از نزدیکانم ، خانمی بیماریِ سختی گرفته. قیمت هر آمپول ( از هلال احمر ) یک ملیون و نهصد هزار تومان و تا بیست و پنج بار تزریق.

- از اقوام دوست داشتنی ، پسری دلداده شده. هزینه ازدواج به رسم معمول ( خرید طلا ، تالار و ... ) شاید حداقل پنجاه ملیون تومان

- از همکارانم جوانی خوش سیما و مودب. پدری مریض و نامزدی در شهرستان. آرام و سر به زیر زمزمه می کند: " دلم گرفته ... "

خوشحالم
- هر چند حقوق ثابت و اندکم هیچ ربطی به دلار ندارد. اما با بالا رفتن دلار دائم جوش نمی خورم و هر روز منفی و منفی تر نمی شوم.

- هر چند جملات اندکی در کل روز استفاده می کنم. اما کمی از آن را با مادرم صحبت می کنم و بقیه را با همسر عزیزم و فرزندانم و ...

- هر چند افکارم از نظر دیگران چندان مترقی نیست. اما در این شرایط می فهمم که لطف خدا شامل حالم شده که فهمیده ام خوشبختی همان رضایتمندی از داشته هاست. 

   + koorosh behzad ; ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢٦
comment نظرات ()

المپیک

امشب بعد از کلی برنامه ریزی وقت کردم افتتاحیه و اختتامیه المپیک رو ببینم. چقدر زرق و برق ، چقدر هیاهو ، چقدر شور و ...

اما نمی دونم چرا به نظرم همش الکیه. همش الکی خوش بودنه. همش یه قرارداده که آدما بین خودشون گذاشتن و حالا به خاطر اون قرارداد کلی کیف می کنن.

به نظرم قراردادها همش یک مشت چیزای اعتباری بین آدما هستن. و هر چیزی که از این قراردادها به وجود میاد به همون قراردادها بستگی داره و در کل عالم اثری و نتیجه ای و خاصیتی نداره.

به نظرم چیزهای دیگه ای توی دنیا و یا بهتر بگم توی عالم اثر حقیقی داره. اثری جاوید اثری منحصر به فرد که گردش ایام نه تنها چیزی از اون کم نمی کنه که هر روز نو تر از قبل میشه. 

نقش اگر غمگین نگاری بر ورق                    او ندارد از غم و شادی سبق
صورتش غمگین و او فارغ از آن                    صورتش خندان و او زان بی‌نشان
وین غم و شادی که اندر دل حظیست          پیش آن شادی و غم جز نقش نیست
صورت غمگین نقش از بهر ماست               تا که ما را یاد آید راه راست
صورت خندان نقش از بهر تست                  تا از آن صورت شود معنی درست
                                                                                                 مولوی

   + koorosh behzad ; ۳:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢۸
comment نظرات ()

تو بگو

میگه: بنویس ، اگه میخوای سلامت باشی زیاد                      بگو یا سلام
                     اگه میخوای روزیت زیاد بشه                        بگو یا رزاق
                     اگه میخوای روابطت با همسرت خوب بشه      بگو یا ودوود
                     اگه میخوای ...............................            بگو ..........

و من رویم نمیشه ازش بپرسم چه ذکری بگم تا دلش رو به دست بیارم چی بگم یا چی کار کنم تا من و ببخشه. چیکار کنم تا همیشه باهام باشه. چیکار کنم یا چی بگم که ......

آی کسی که این متن و میخونی ، تو می تونی به من کمک کنی؟
اولش رو من می نویسم بقیش رو تو بگو ، بگو ، بگو

                     اگه بخوام منو ببخشه                                 بگم ، 
                     اگه بخوام منو تنهام نگذاره                           بگم ،
                     اگه بخوام دلش رو به دست بیارم                   بگم ،
                     اگه بخوام با من حرف بزنه                           بگم ،
                     اگه بخوام ............................                  بگم.......  

 

بـــــــگــــــــو

   + koorosh behzad ; ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢٥
comment نظرات ()

خداحافظ

چه تجربه ی تلخ و عجیبی...
و چه درس های بزرگی
حس تنهایی ، بی کسی ، نزدیکی با مرگ ، حس گذشت سریع عمر و ....
همه چیزهایی که تا حالا هزار بار شنیده بودم ، توی این چند روز با عمق وجود درکشون کردم.

بارها و بارها شنیده بودم ، اما هیچ وقت فکر نمی کردم وقتی پشت آدم خالی بشه چقدر آدم بیچاره و غمزده و تنها میشه.

خداحافظ پشت گرمی من.

 

   + koorosh behzad ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٦
comment نظرات ()

استخوان

احساس می کنم استخوان هایم در حال خرد شدن است.

انگار همه چیز سرم خراب شده و من هیچ سرپناهی ، غاری ، جایی رو ندارم.

 همه مشکلات اگه باشه عیبی نداره. ولی ای کاش اون چیزی که همه چیز را قابل تحمل میکنه ، که نه ، بلکه همه چیز رو خوشایند میکنه باشه.

در غم ما روزها بی گاه شد     ***    روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باک نیست ***    تو بمان ای آنکه جز تو پاک نیست 

   + koorosh behzad ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱٩
comment نظرات ()

قفس

پرنده ی آزاد رو وقتی توی قفس میندازن ، خودش رو به در و دیوار میزنه ، جیغ میکشه ، پر و بال باز میکنه و میبنده .... اما فایده نداره.
چند وقتی که میگذره دمغ میشه بی حال میشه سرخورده میشه ناامید میشه و... اما فایده نداره.
حتی اگه توی اون قفس همراهی هم داشته باشه بازم میشه ته چشماش غم و دوری از آزادی رو دید. دوری از هیجان دوری از بی تعلقی ... اما فایده نداره.
حتی وقتی به بچه هاش نگاه میکنه. حتی وقتیکه میخنده به بچه هاش یا وقتی با اونها سرگرمه یا ... باز هم ته ته دلش یا نگاهش یه غمی هست. غم دوری ، غم غربت.

اما بچه هایی که توی قفس به دنیا اومدن اصلا احساس تنگی ، حبس ، یا غم نمی کنن. حتی وقتی پدر برای اونها از آزادی ، شادی ، ترس و هیجان دنیای آزاد میگه. از اینکه برای تهیه غذا چه سختی هایی باید میکشیده اصلا توجهی نمی کنن. حتی ته ته دلشون یا نگاهشون به این چیزا می خندن یا براشون مسخرست.

چرا پدر دوست داره این غذای راحت و جای گرم و نرم... رو به اون بدبختیها بده.

و پدر در تعجب که چقدر فرزندانش حقیر شدند که برای داشتن غذای راحت و جای گرم و نرم حاضرن چه چیزهایی با ارزشی رو از دست بدن. 

   + koorosh behzad ; ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٥
comment نظرات ()

آقا کاظمی

کاظمی

خود عکس گویای همه چیزه. تیپ و قیافه اون موقع ها ، شخصیت آدم ها که از ژستشون معلومه ، تاریخ عکس و حتی اون کسی که همه دورش جمع شدند.

آره شاید خیلی از شما اون رو بشناسید آقای سعید کاظمی آشتیانی ،  رئیس پژوهشکده رویان ، رئیس جهاد دانشگاهی ، رئیس علوم پزشکی ایران و ... .

اما ما ایشون رو به آقا کاظمی می شناختیم. آقا کاظمی ، معلم فارسی هنرستان آزادی فلسطین. روزهای پنج شنبه باهاش بودیم. یادش به خیر خدا رحمتش کنه.
اون موقع ها دانشجوی رشته پزشکی بود ( البته ماها فقط شنیده بودیم ) کلاس خوبی داشت با عقایدی انقلابی و تند و از سیاست زیاد توش صحبت می شد. کلا با بچه ها رابطه خوبی داشت توی عکس هم میشه نسبتا این رو دید.

اگه بخوام راجع به این عکس و آدم هاش صحبت کنم می تونم ساعت ها بنویسم اما قصد این کار رو ندارم و این عکس رو بنا به درخواست دوستان اینجا گذاشتم تا هم یادی از اون عزیز بشه و هم یاد دوران خوش هنرستان و یاد بچه هایی که توی عکس هستن.

امیدوارم همشون الان سالم و خوش و سرحال باشن و اینجا رو بخونن و برام پیغام بگذارن.

خداحافظ

   + koorosh behzad ; ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٦
comment نظرات ()

رفع ابهام

سر کلاس ریاضی بودم. رسید به مبحث حدود توابع. یه دفعه رفتم توی یه عالم دیگه. و این کلمات ...

در کلاس درس ما استاد گفت              صفر در مخرج فقط مبهم بود

من نگاهی می کنم استاد را               زندگی بی عشق مبهم تر بود 

   + koorosh behzad ; ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢
comment نظرات ()

تا حالا بوسیدیش؟

گفت ماشینت رو میدی یه کاری دارم.
سوئیچ رو بهش دادم. رفت و برگشت. وقتی داشت سوئیچ رو بهم پس می داد 
گفت: کوروش چرا به ماشینت نمی رسی ، ماشین خوبیه ها. 
گفتم: ای بابا وقت ندارم. فقط میرسم بنزینش رو پر کنم. یه کم ناراحت شد
گفت: چند ساله ماشین رو داری؟
گفتم: سه سالی میشه.
گفت: مگه اذیتت کرده؟
گفتم: نه بابا بدبخت ، ما بیشتر اذیتش کردیم. 
گفت: ناراحت نشی ها ، آدم بی محبتی هستی 
گفتم: چطور؟
گفت: این همه ساله داره بهت خدمت می کنه بدون اینکه صداش در بیاد یا اذیتت کنه اونوقت تو باهاش اینطوری رفتار می کنی؟
گفتم: یه جور صحبت می کنی انگار آدمه.
گفت: آدم نیست ، اما حس میکنه. ادامه داد. تاحالا شده باهاش حرف بزنی. وقتی سوارش می شی فرمونش رو ببوسی ، بهش بگی قربونت برم که این همه ساله داری زحمت من رو می کشی
گفت: باهاش حرف بزن ، اگه اون هم بهت بیشتر از این محبت نکرد. اونوقت می بینی شاید خیلی دیر به دیر خراب بشه چون اون ماشین هم دیگه تو رو دوست داره. انگار فرصت رو مناسب دیده باشه ادامه داد.اصلا تا حالا شده به همین دستهات نگاه کنی. از اونها تشکر کنی. باهاشون حرف بزنی. ببوسی اونها رو بهشون بگی فداتون بشم که همه کارهای من رو انجام می دید. و ادامه داد و ادامه داد و ...

چند وقتیه دوباره رفتم تو افکار و حالات محبت. وای که آدم چقدر از همه شرمنده میشه.  و از خودش ناراحت که چقدر بی محبته. چقدر همه دارند در حقش محبت می کنن و من نمی فهمم. وای وای وای. مامان ؛ بابا ؛ همسر و ... وای وای وای چقدر محبت. و چقدر بی محبتی.

و تو. و تو که من غرقم توی محبتت. و شرمنده که جواب محبتت رو نمی دم و فقط ازت طلب دارم.

واااااااای

   + koorosh behzad ; ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٢
comment نظرات ()

حاج کاظم

با اینکه چند بار دیدمش باز میشینم پاش. انگار دفعه اولمه که دارم می بینمش. دوباره همون حال هوا میاد سراغم و باز گریه می کنم.

آه جبهه کو برادرهای من ...

   + koorosh behzad ; ٢:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٢
comment نظرات ()

جنبه داری ؟

داشت از سفرش به تایلند می گفت. چند تا از جوانای فامیل هم دورش جمع بودند و هی اصرار می کردند بازتر بگه. از عشرتکده ها و ...کده هاش و اون هم چنان با آب و تاب از کاباره ها کازینوها و ... مختلف می گفت. من هم داشتم آتیش جوجه کباب رو درست می کردم و راستش خیلی سعی داشتم نشنوم اما کنجکاوی نمی گذاشت. از بعضی حرفهاش داشت حالم بد می شد. از این همه وقاحت , بی شرمی و ... . آخه این مسائل جنسی چقدر مگه توی زندگی اهمیت داره. بماند

یه دفعه شنیدم حرفهاش رو قطع کرد. برگشتم متوجه شدم یکی از فامیل ها به اونها نزدیک شده که اهل این چیزا نیست. وقتی اون بنده خدا کمی از جمعشون دور شد طرف ادامه داد: آره آخه می دونی این بابا ( همون فامیلی که رد شد ) آدم بی جنبه ایه. تا یه کم از خوشی هات می گی اخماش میره تو هم و باز از سفرش گفت.

بعد از ظهر وقتی سوار ماشین شدیم که برگردیم , توی این فکر بودم که یا من نمی دونم جنبه چیه؟ یا تعریف جنبه عوض شده. یا ...

نظر شما چیه؟ 

   + koorosh behzad ; ٤:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۱٩
comment نظرات ()
← صفحه بعد